من و مردگان از تابوت شب برخاسته میخندیم
به چراگاه فلسفه می رویم
به صف ها تف می کنیم
و شب مثل نقطه ای مبهم در زمان گم می شویم
زنده باد, مرده باد.
نقاب ها بر نیزه ها
باز خواب, دوش, شکم و مردگان از گور برخاسته همیشگی
با نقاب خنده کلاه از سر بر میداریم
ما
ناجوان مردانه روزها را می کشیم.
برچسب:
نویسنده: نگین یزدانی