عجب جمله غریبی برای همه است. آرامش
من شدیدا آرومم توام با سپاسگزاری از لحظه ها. گردبادهای زیادی رو از سر گذروندم و موج های زیادی قایقم رو به سخره ها کوبوند. حالا آروم توی جزیره ای هستم که آسمونش آبیه و میوه های خوبی داره و هر چیزی سر جاش هست.
ضمن اینکه چیزی برای از دست دادن ندارم. فقط تلاش و حرص برای بهدست آوردن هست.
باید به دست بیارم قایقی رو که بتونم از این جزیره به شهر برسم. و لباسهای سیاهم رو به تن کنم.
این لباسهای برگ برگی و رنگ رنگی دل تنمو زده. من شرایطی رو دارم که همه بهش حسرت می خورن. آزاد و رها. شاید باید برم و کسی که منتظرم هست رو به این جزیره بیارم. لباسهای برگ برگی بپوشیم . و دیگر برای هم آغوشی نگران بندهای لباس های زیر و رو و کش تنبان نباشیم.
کسی که دوستم داره با من به این جزیره میاد؟ کسی که دوستم داره تن به آرامش این ماسه ها میده؟ تنش و از خوشخواب تخت جدا میکنه تا به ماسه ها تن بده؟ حتی عنوانشم سخته . موندم چه جوری بگم بهش. یک بار ترسیدم . یک بار طوفانی شدم. یک بار با قایقم وسط طوفان رها شدم . به خاطر ترسم. باز رها شدم به خاطر دیوانگی جزیره دوستی ام. اینبار یا باید رو کنم جزیره رنگ رنگی رو یا با ترس و وحشت به دنیای رنگ های سیاه و ساعتهای کوک دار تن بدم.
من تن ماسه های داغ رو تنی می خوام. من لباسهای برگربرگی رو میخوام . من اینجوری شادم.
درگیرم. درگیر بندهایی که میترسم به تنم به دستم به چشمم به پاهام به تفکرم و به آزادیم گره بخوره.
میتونی به دنیای رنگ رنگی من بیای؟ برگ به تن کنی؟ بچه بیاریم لباس برگی تنش کنیم؟
صبح ها به خورشید سلام کنیم و شبها به ماه چشمک بزنیم؟ شراب میوه های جزیره ای بخوریم؟
گاهی به التزام به دنیای سیاهی های مردم داری سری بزنیم و زود به جزیره برگردیم؟
بیا که کابوسها بد جور می خورد تمام منو.
زود باش. جواب منو بده
جزیره برای من و تو جا داره و نعمت هاش بی شماره.
برچسب:
نویسنده: نگین یزدانی