دو سال هست که در عذاب دائمم. سرطانی به ریشه زندگیم تیشه میزد و له کرد هر چه احساس داشتم.
سرطان داره خوب میشه و تقریبا آخرین روزهای درمانم رو دارم می گذرونم.
این اتفاق ها خیلی تاثیر گذاشت روی زندگی و من و خواسته هام از دنیا. قدر و ارزش دوست داشتن و دوست داشته شدن رو فهمیدم .
بزرگ شدم . رنج کشیدم . نا مهربونی دیدم . نامردی دیدم . ولی بزرگ شدم و بلند شدم. دستای کوچیکم و به سمت نقطه نور گرفتم و پاهامو در امتداد انگشتای دستم می کشوندم.
آآآآیییییییی دنیا . دنیا . دنیا .
دستای کوچیکم و لمس کردی؟
دیدی از شدت غم ترک برداشته؟ دیدی داره می ترکه از نارحتی؟
اما روزهای خوب سهم همه اس. نوبت منم میشه. اصلا شده. همین که غده سرطانی زندگیم رو با تمام وجودم تف کردم وسط خیابون تا هیچی ازش نمونه . که له بشه. له تر بشه. که بره . که بمیره در من.
آرامشی دارم. مثل آرامش دریا البته این روزها آرامش بعد از طوفان هست . آرامشی که خدا رو شکر میکنم که هستم و دستای کوچیکم و به سمت نوری حرکت داد که اون سمتش خورشید داشت با مهربونی به همه چی می تابید.
اما دلم به حال اون غده سرطانی هم می سوزه. غده سرطانی در هر شرایطی یک غده است. یک تومور و یک کابوس هست. هر چه قدر هم که شکلش رو تغییر بده.
بیچاره من که به زخم هام و به تومورهام عشق می ورزیدم و حاضر به خوب شدن نبودم.
خوشبخت من که تومورها رها شدن در سیال زمان .
زندگی عجب بازی هایی داره. عجب فراز و نشیبی .
عجب بوتیماری بودم من !!! عجیب هر شب کنار دریایی از غمم می نشستم و غم می خوردم .
عجیب روزهایی بود ، سخت، با ارزش، پر عذاب، سرود تلخی از عمرم بود. که باعث شد به سرود های شاد پناه ببرم .
بدی ها هیچ وقت تو زندگی من بد نبودند .
ممنونم از تمام آدمهای بدی که روح منو بزرگ کردن و ممنون از زمانه تلخی که نگاهم رو شیرین کرد.
آرامشم را موجها در حسرتند و
حسرت رو توموری داره که از من کوچ کرد .
بدرود تومور عزیزم. تو رو به زمانه میبخشم.
برچسب:
نویسنده: نگین یزدانی